|
بی سلام که قرار نیست بازگردم آخرین بدرود را که نوشتم رفتم رفتم که میکده بی صاحب بماند و خالی رفتم که تمام سوالها را پشت سرم بی جواب بگذارم رفتم که ماندن راه من نبود ... من دیگر نیستم نه "سیب گلاب" نه "سیب ترش هبوط" نه "برای تازه شدن دیر نیست" نه "ماهی پری"... دیگر نه شاعرم نه نویسنده نه گاهی خط خطی میکنم نه بغض هایم را به تصویر می کشم رفتم که دیگر شاعر نباشم رفتم که جدا شوم از اسارت این دلتنگی همیشگی... نگاهتان را به زمین بدوزید چشمان من هیچ جوابی ندارند.....
از من به دل نگیر باور کن خطوط سفید جاده نگاه نگران مرا بهتر می فهمند....
قصه را كه میدانی؟ قصه مرغان و كوه قاف را، قصه رفتن و آن هفت وادی صعب را، قصه سیمرغ و آینه را؟
اما چه كنم با هدهد، هدهدی كه از عهد سلیمان تا امروز هر بامداد صدایم میزند؛ و من همان گنجشك كوچك عذرخواهم كه هر روز بهانهای میآورد، بهانههای كوچك بیمقدار. تنم نازك است و بالهایم نحیف. من از راه سخت و سنگ و سنگلاخ میترسم. من از گم شدن، من از تشنگی، من از تاریك و دور واهمه دارم. گفتی كه بعد نوبت معرفت است و توحید؟ گفتی كه حیرت، بار درخت توحید است؟گفتی بی نیازی...؟گفتی كه فقر...؟ گفتی كه آخرش محو است و عدم...؟ آی هدهد! آی هدهد! بایست؛ نه، من طاقتش را ندارم... بهار، بهانه رفتن است.... حق با هدهد است كه میگفت: رفتن زیباتر است، ماندن شكوهی ندارد؛ آن هم پشت این سنگریزههای طلب. گیرم كه ماندم و باز بالبال زدم، توی خاك و خاطره، توی گذشته و گل. گیرم كه بالم را هزار سال دیگر هم بسته نگه داشتم، بالهای بسته اما طعم اوج را كی خواهد چشید؟ پ.ن: بدرود...
آن قبل تر ها در همهمه ی پیوستن قدم هایم به خاک! زمین جایی بود شبیه همینجایی که امشب هست ماه را اما نمی دانم..! آن قبل تر ها که از آسمانم بریدند غمی در سینه ام گذاشتی و بغضی در گلو بغضی که ساده می شکند اما ساده رهایم نمی کند..! و امروز تک تک یاخته هایم سال تحویل می کنند و چشمانم یا مقلب القلوب می خوانند... و هنوز هم آن غم رنگین را در سینه دارم و آن بغض ناجور را در گلو و این هر دو را گرامی شان می دارم که غم، غم غربت بود و بغض یادگار وداع! ... تنهایی هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم؟ واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم؟ ................................. ..... ........!
کرم ابریشم کوچک من خانه ی کوچک تو مبارک! آخرش بافتی پیله ات را بال تازه ، دل نو مبارک! این لباس قدیمی و پاره دیدی اندازه ی قد تو نیست! دیگر آنرا نباید بپوشی واقعا این که در حد تو نیست آن خود کهنه ات را ولش کن بیخیالش! بیا زود بیرون یک خود تازه تر آن طرف هاست آن طرف، پشت آن بید مجنون وعده ی ما همانجا که گفتی پشت دروازه ی شهر جادو منتظر باش دارم می آیم وای! رفتی، ولی بال من کو؟ تو برو من ولی کار دارم بال پرواز من پاره پاره ست باز باید ببافم خودم را پیله ی کوچکم نیمه کاره ست.... پ.ن:پیله ی تازه!
کمی تنهایی ات را به من تکیه کن من نام کوچک اولین بارانم که صورت اَت را بوسید حالا تنهايي ات را به شانه اي يا درختي بخشيده اي كه من نيستم تو حق نداشتي... پ.ن: پی نوشت ندارد!..
هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها راستش می دونی، گاهی اوقات گوشی موبایلم رو که دستم میگیرم وقتی به صفحه ی نیمه روشن خاموشش نگاه خسته ام رو خیره می کنم وقتی مدام فون بوکش رو بالا و پایین می کنم و میبینم که نه! هیچ کس رو انگار ندارم که بتونم بهش یه زنگی بزنم شاید کمی خالی بشم وقتی به هیچ کس نمی تونم بگم یا اگه بگم هم کسی نمی فهمه یا اگر هم بفهمه کاری نمی تونه بکنه و ... گوشی رو توی دستم هی فشار می دم و فشار اون قدر که صفحه ی روشن خاموشش هی رنگ عوض می کنه و چشمک می زنه.... همیشه این جور اوقاته که یه دفعه ناخودآگاه از دلم رد میشه کاش می شد، کاش می شد کاش می شد به خدا هم یه اس ام اس زد تمام حرفهات رو نوشت و تو یه لحظه سند کرد و بعد با اضطراب و هیجان نشست و منتظر شد تا کِی، کجا، چجوری دلی وری اش میاد تا خیالت راحت بشه که اونهم شنید. تو دلم با همه وجودم سرم رو پایین میندازم و میگم خب چکار کنم من که شعورم به حضور تو نمی رسه من که حضورم به دیدن تو نمی کشه ، اما کاش لااقل شماره تو داشتم ، خجالت رو تو دلم کنار می ذارم و میگم بابا کاش موبایل داشتی کاش می شد بهت یه اس ام اس زد یه.... اون موقع است که بغض گلوم رو میگیره و بیخودِ بیخود با منوها ور می رم. اون وقته که عقده ام رو روی صفحه کلید خالی می کنم و در به در از این منو به اون منو....، اما نه انگار شمارش رو ندارم........ درمونده می شینم و به آسمون نگاه می کنم، آخه میدونی چیه؟! آدم اغلب هر چی گم می کنه فکر می کنه دورتر از همه جاست به خاطر همینه که دستش بهش نمی رسه . فکر می کنه احتمالا یه جای عجیب و غریبه . آسمون بهتر از همه جاست! با خودم می گم آره احتمالا پشت پلک آسمونه، از همون جاست که می تونه همه رو از بالا ببینه ، خدا کنه منهم ببینه! بعد بغضم می شکنه و "دلی وری ش" از چشمام سرازیر میشه پایین ، پشت سر هم، صورت ِ خیس و شونه های لرزون بعد انگاری حس می کنم ، حس می کنم که کنارم نشسته، گوشی موبایلم رو پرت می کنم یه گوشه و تا به خودم میام سر حرفم باز میشه . انگار برای اولین باره که با یکی بی واسطه میشه حرف زد ، اون حرف نمی زنه اما تو می شنوی تو یه ثانیه تمام صحنه ها مثل یه فیلم تکراری از جلوی چشمای خیسم می گذره و اون فقط نگاه می کنه یا شاید گوش می کنه ، ناخودآگاه بهش می گم: تو که می تونی! تو که گفتی از همه مهربون تری ! تو که..... پس چرا هیچ کاری نمی کنی من معجزه می خوام ، چرا معجزه نمی کنی چی میشه مگه...آخه..... سکوت می کنه! عصبانی می شم و می گم می دونم سرت شلوغه می دونم ما که بندگی نکردیم که اربابی توقع داشته باشیم می دونم..... سکوت می کنه! دیگه یه گوشه بی حس و حال می افتم و من اس ام اس نمی زنم اما دلی وری ش از گوشه چشمام سرازیر می شه. انگار سیم کارت قلبم بدون اینکه من بخوام خود به خود داره اس ام اس می زنه. انگار روبروم نشسته ، انگار آروم ترم اما.... احساس می کنم تمام وجودم داره می لرزه مثل اینکه یکی از درونم داره زنگ می زنه، سینم از جاش می خواد کنده بشه سیم کارت قلبم می خواد بپره بیرون ناخودآگاه دوباره آسمون رو نگاه می کنم ، زمین رو نگاه می کنم دور و نزدیک رو تماشا می کنم من گوشی رو برنداشتم اما انگار صدای کسی رو واضح توی قلبم دارم می شنوم : باور نکن تنهایی ات را من در تو پنهانم تو در من از من به من نزدیکتر تو از تو به تو نزدیکتر من دل تاب تنهایی ندارد باور نکن تنهایی ات را هر جای این دنیا که باشی من با توام تنهای تنها دوباره شونه هام شروع می کنه به لرزیدن ، انگاری طاقت احساس این همه نزدیکی رو ندارم انگار همه چیز یادم رفته و فقط می خوام صدا قطع نشه دیگه چیزی دم نظرم نمیاد. حتی انگار یادم رفته اصلا چی می خواستم! چی می خواستم بگم ، ماجرا چی بود! بلند می شم انگار قدرت همه ی عالم مال منه، من کوچیکم اما انگار انگشتم رو که روی زمین می ذارم زمین رو انگشت من داره می چرخه انگار کسی جای من داره فکر می کنه انگار مغزم تا حد آسمون باز شده ، یکی دیگه داره جای من راه میره و محکم تر قدم برمیداره . انگار همه این خونه ها و خیابونها و بیابونهاش هم بازیچه ای نیستند برای مسافری که در " پیش" بوده... دلم می خواد داد بکشم بگم خوبی! قطع نکنی،.... صدام رو داری.... دم دمای غروب صداش بلند تر شنیده میشه ، درخت ها دستهاشون رو بلند می کنند به سمت آسمون و سجده می کنند به زمین همه ی طبیعت یک پارچه باهاش حرف می زنند همه جا شلوغه و من فکر می کردم تنها منم که.... اما انگاری اون با همه تک تک حرف می زنه چطوری نمی دونم! اما مهم نیست من فقط دلم می خواد قطع نشه از ترس اینکه همین طور که داره صدام رو می شنوه من رو همه ببینه، صورتم و دستام رو می شورم با زبون بی زبونی چند رکعت نماز شکر می خونم. باغ بود و دره چشم انداز پُر مهتاب ذاتها با سایه های خود هم اندازه. خیره در آفاق و اسرار عزیز شب چشم من بیدار و چشم عالمی در خواب با گروهی شرم و بی خویشی وضو کردم من مست بودم ، مست ، مست ِ سرنشناس ِ پا نشناس برگکی کندم از نهال گردوی نزدیک و نگاهم رفته تا بس دور شبنم آجین، سبز فرش باغ هم گسترده سجاده قبله گو هر سو که خواهی باش با خودم فکر می کردم بعد از این همه دوری و دیری بعد از این همه فرار بعد از این همه غرور و ندیدن رفتن و درگیر شدن بعد از این همه کوری و کری انگار تنها راه رسیدن و تماس همین بود ، همین بغض ناجور همین حال بدجور .... به اطرافم که نگاه می کردم انگار جای پای اون از اول هم بوده از قبلش هم بوده از بعدش هم بوده (هست) انگار من نبودم من نمی دیدم من کور بودم.... همین طوری تو فکر بودم که با داشتن اون دیگه چطور میشه ازش چیزی خواست چطوری با چه رویی؟! که ته دلم یه کسی گفت: صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید از خدا خواسته ته دلم رو گفتم ، گفتم اما؛ اما به شرط اینکه تماسش رو قطع نکنه. راستش ته دلم یه چیزی قلقلک میداد. که دیگه با تمام این امکانات و مصیبت ها خیلی هم پایه نیستیم که... فقط می خوام که...تماسش رو قطع نکنه یا هر چی که داد ، اونی که می رسه تماسم رو قطع نکنه. صدای اذون میاد... این خانه را بگذار و بگذر با من بیا تا مقصد دل باور نکن تنهایی ات را من با توام منزل به منزل یا علی مددی... خدا حافظ همین حالا همین حالا که....
می گویم: خدایا! من گم می شوم تو پیدایم کن! به رسم کودکی هر کس هر آنچه یافت از آن خودش! و خدا می خندد و ناگاه لای ابرها پنهان می شود اما قرار بود من نباشم او که خداست! خدا که گم نمیشود! هزار بار دور حوض کاشی می چرخم و التماس خیس باران کمر خم می کند.... دست های آسمان دورند حتی اگر آغوشی باز باشند برای بازگشت قطره ها دورند و محکم خدا را در آغوش گرفته اند انگار هیچ وقت دستمان به خدا نمی رسد..... نه من و نه قطره ها..... این بازی دیگر عادلانه نیست! پ.ن: پی نوشت ندارد!!!
قلب خاکی من انگار تنها خرابه ی امارت خداست کاش اینبار از شوق حضورت پرچین فاصله می شکافت تا این دل خاکی این طرف دیوار قدوم نو رسیده ات را پذیرا بود میلادت مبارک مولا.... سلام پدر باز هم می نویسم...این بار شاید جوری دیگر....به قلم شاد باش! امروز روز توست...و هر روز روز توست و این تنها هدیه ی زیبنده برای موجودی چون توست... زیرا که دست های عزیزت محبت پدری را خوب از بر دارند.... بودنت شادباش خوش به خوشبختیه ما که با تو زنده بمانیم خوش اگر همیشه باشی در دلمان..در ذهنهای ما... خوش اگر چشم هایت چراغ چشم های ما باشد...... روزت مبارک بابا سایه ات کم نشه هستی من... پ.ن: می دونم شاید هیچ وقت اینا رو نخونی ولی خب به هر حال...دوست دارم
آغاز من، نه آغاز زمین بود و نه آغاز انسان تنها اتفاق ساده ی کوچکی بود که در گیر و دار آفرینش افتاد تکرار بدیع خلقتی که منی تازه به مای جهانیان افزود... پیش تر زیستن نمی دانستم خدایم آموخت! آن هنگام که سیب سرخ تپنده ای میان دست های کوچکم جا داد و شیطان را فرمان داد تا سرکشی کند! شیطان دلش گرفت قرار نبود پایان قصه ی عبادت هزار ساله اش چنین باشد کوله بارش را بست پیراهن زهد را از تنش بیرون کرد و خواست تا ترک بهشت کند کسی دلش برای شیطان نسوخت انسان اما رفت تا بدرقه اش کند شیطان کینه داشت انسان عشق شیطان عشق را نمی فهمید انسان که برگشت دروازه های بهشت بسته بود انسان ماند و شیطانی که کینه داشت و راهی که به زمین منتهی می شد.... خدا گفت راه را تا انتها برو چرا که من چنین می خواهم و فراموش نکن تنها یکی از شما باز خواهد گشت راه تاریک بود و ناپیدا انسان از راه ناپیدا می ترسید حکم، حکم خدا بود باید می پذیرفت انسان راهی شد و شیطان به دنبالش شیطان کینه داشت انسان عشق عشق راه بود و کینه بی راهه شیطان انسان را گمراه می خواست چرا که راه، هر دو را نمی پذیرفت هزار سال شیطان بی راهه را آذین بست و آراست انسان اما سر به راه بود شیطان گفت اما این بازی عادلانه نیست گریست و از بازی بیرون رفت کسی دلش برای شیطان نسوخت خدا گفت عشق راه بود شیطان عشق را نمی فهمید دلیل گمراهی اش فقط همین بود انسان به زمین رسید زمین پر بود از آرزوهای رنگارنگ خدا چشم به راه انسان بود انسان آرزوی بهشت می خواست بهای آرزو سنگین بود انسان عشق را خرج آرزوی بهشت کرد... و خدا گریست و گفت کاش انسان می دانست عشق راه بهشت بود کاش انسان همیشه عاشق می ماند... هی...تو... تو همان انسانی! برخیز و عشقت را پس بگیر عشق تنها، بهای بهشت است عاشقی کن! خدا هنوز چشم به راه توست..................
Serenity to accept
the things I can not change, Courage to change the things I can, and... Wisdom to know the difference. thanks you all for every seconds that you courage me and for every hopes coming back soon regards..
کهربا بخواند... دلم می خواهد زار بزنم با صدای بلند؟؟! نه! ته دلم! آنجا که هیچ کس صدایم را نشنود عجیب بغض دارم بغض های مرا که می شناسی ساده می شکنند ساده ی ساده.... حتی اگر.....به روی خودم نیاورم!!! بزرگ شدن تقدیر بود ناگزیر! دنیا به زور بزرگم کرد می دانی که راضی نبودم آدم بزرگ ها عادت دارند برای غم بودنشان جا باز کنند و وای از پیراهنی که تاب نیاورد! و هیچ کس نفهمید که بر سر پیراهن کودکی های من چه می آید.......... وجودم میان آغاز و انجامی در نوسان بود.... مستی تعبیر رویایی بود که ناتمام ماند این روزها در آیینه ها هیچ نیست جز یک جفت چشم تیره ی براق که تمام خواب هایم در ته آن ها جا مانده ست.... پ.ن: اگه رو قله سردت شد...صدام کن.....................................................
خدا بی نهایت است و بی مکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می گردد......... یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود نا امیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را... به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله به ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها،نامردمی ها... چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟ پ.ن:....!
شب باشه..بارون بیاد...صورتت رو به آسمون باشه...قطره ها بخورن به صورتت...توی تاریکی قطره های بارون برق بزنن.اون بالا توی عمق بارون خدا باشه.فقط تو باشی و خدا.باهاش حرف بزنی.نزدیک نزدیک.حتی حرفی به زبون نیاری و خدا بشنوه.کوچک ترین اراده ای به پرواز کنی.احساس بی وزنی کنی.کمرت بیاد بالا.از زمین جدا شی .دستاتو تکون بدی و بری بالا.بارون بخوره رو شونه هات.از احساس اینکه خدا انقد بهت نزدیکه از همه چی بی نیاز باشی.غنی باشی.همین که می دونی می تونی پرواز کنی کافی باشه.برگردی روی زمین... تمام آرزوهامو میدادم اگه واسه همیشه توی اون خواب می موندم...................................
I LOVE THE BACK SPACE KEY!!!!
ایستاده ام همچون مکث کوتاهی میان دو هجای "هستی" و چشم دوخته ام به ارشاد شتاب زده ی این محرک های دردناک که میوه ی کال دستانم را وادار به رسیدن می کنند و دَوَران دیوانه وار عقربک های ساعت دیوار که تعبیر تمام خواب های مرا به یغما می برند - پیش از آنکه عطر سیبی به مشامم برسد!- روح سرگردانم ساز ناکوک خدا بود و شکست بی صدا تر از آنکه خواب نازک حوّایی را بلرزاند... و شوق چیده شدن در فراموشی دستم پوسید و محو شد میان رخوت حزن انگیز سایه ها. مغزم تیر می کشد و قلب ثانیه را نشانه می رود و زمان می ایستد میان جاده ای که از آغاز قرار نبود به هیچ کجا برسد....
دل من هنوز غرق تمنایی است که زیستن اش می خوانند دیگر شاعرانه هایم هم دوزخی شده اند تمام قافیه هایم را زیر درخت حوا جا گذاشته ام کنار همان بال هایی که دیگر ندارم می دانی آخر دل من تاب آن همه بی تابی را نداشت.. و خدا با سکوتش صبوری می آموزدم هر بار که ببیند سیب های خطا را دزدانه گاز می زنم! و پس از آن هیچ نیست جز عطر سیبی که تا ابد به پیراهنم بماند و زمین گیرم کند و خدا فوت می کند و باد میپیچد لای بی نظمی موزون برگ ها و باز هم می رسم به همان آرزوی محال که زیستن اش می خوانند هنوز هم هبوط سقوط سنگینی است به پاس صعود ممنوع!... پ.ن: زیارتم قبول!؟!
تو عشق می خوانیش من حماقت مزیّن! راه درازی است میان تو و ناباروی های من! تا زمین گیر نشده ام این بال های سنگین را از روی دوشم بردار... من پرواز نمی دانم!
قحطی حادثه است در این اتاقک کوچک احساس خاطرات خاکستری آویخته به دیوارها و تصویر نیمه تمام کودکی که دوستی را بخش می کرد و صدا می کشید.....
دیگر نیازی به انکار نیست این بار تمام دروغ هایم در یک جمله جا می شود: دوستت دارم! هنوز....
و خدایی که آغوش بهشتش جای خالی فرشتگانی شده است که زمین گیر آرزوهاشان شده اند آرزوهایی که هر طرفشان را بگیری بی شک به خدا نمی رسی! ...
بخش می کنم فلسفه ی بودن را و صدا می کشم حکمت بی خویشی ام را و قسمت می کنم زیستن را میان غربت موکّد لحظه هایم و صداقت تویی که این همه آشنایی حرمت سپیدی کاغذ! بحران واژه است و التهاب کلمات تنها با خون هابیل است که فرو می نشیند رسم است! باید عبور را برگزید حتی اگر راه نیمه تمام شاعری به کلبه ی قابیل ختم شود! و من در خلوت این میخانه باز هم بد مستی می کنم و پیمانه پیمانه عدم می نوشم و خوب می دانم که فرشتگان نشسته بر یمین و یثار شانه ام این همه مستی را تاب نمی آورند... هنوز هم پاسخ سربالای تمام سوال های جهانم! و راه بر غمم می بندم مبادا که قدم بر سرای عاشقانی بگذارد که نمی فهمند اندوه مرا! شده ام نقیض پا برجای عاشقی های زمین! و بغض های من هنوز هم کم طاقتند و ساده می شکنند حتی اگر به روی خودم نیاورم! نقض می کنم تمام قوانینی را که بر دوش دلم گذاشته ام و بیخیاله واحد ها حذف می شوم و از تمام یاد ها می روم و دیگر هرگز باز نمی گردم انگار که هیچ وقت نبوده ام! چه با خداحافظی چه بی خداحافظی.... پ.ن: در خرقه پنهان می کنم می را و کتمان می کنم... ترک ایمان می کنم!
و دستی که به قلم نمی رود و گناه قلم نیست که زیبا نمی نویسد قلم در ارتباط عرضی ست با دستانم و دستم با ذهنم و ذهن با افکار و خاک گلدانی که به جرم ناباوری های اخیرم خشک است حتی خشک تر از چشمان زهرا آن زمان که نمی باریدند... و آرامش این یکی دو قرن اخیر... و این جدایی غریب میان حافظه ام با این همه جزوه ی تانخورده و واحد هایی که یکی یکی حذف می شوند! دنیای غریبی ست و آدم ها غریبه.... دلم می سوزد به حال خودم که چه ناسپاسم به حال تپانچه ای که نای خالی شدن ندارد!.............
سانسور شد!... به خودتان نگیرید! آفتاب خورده ام...مست ام !
تو ناز می کنی...من مست می شوم... زنجیر می درم....دیوانه می شوم! بیچاره آینه.... عکس نگاه تو روی انار دل من شرم می کنم.... صد دانه می شوم! میلادت مبارک.... همبازی بهشتی ام! پ.ن: دلم داره از سینه ام می زنه بیرون............ پ.ن:فقط می تونم بگم اگه نبودی نمی اومدم زمین!
صدای معجزه می آید در گیر و دار خستگی های شهر امشب هفت شهر آرزوهایم چراغان است. روحم بدمستی می کند و قلم را بر صفحه ی دل می رقصاند حکومت نظامی چشمانم عاقبت می شکند ... انعکاس آرامش زلال چشمانت می بارد بر سر تمام نانوشته هایم! صدای معجزه می آید صدای دل بستگی یک غنچه به آفتاب.... امشب دست هایم نهایت ندارند! امشب هر دعایی از سر لب های من شوق پریدن دارد! و منم خوش بخت ترین مست این دیار نه خمار و نه خراب مست سرنشناس پانشناس.... ساقی غزل! آمدی مقیم دلکده ی سکوتم شدی و صدایت فریاد مشترک بغض هامان شد. ای زنده به آفتاب! اقامتت پایدار.... تنها بهانه ی خوش بختی من.................... پ.ن: ۲۵ دقیقه بعد از ارسال: خودم یه بار خوندمش احساس کردم یه ذره در قابلمه ای شد! اشتباه نشه لطفا"!!! این غنچه و آفتاب من نیستما!....نگید نگفتی!
به قول عادل :آسمان را هوای بوسه باران خاک است. باران بهانه است.... ولی من می گم خدا امشب تمام حواسش اینجاست.... واسه اینکه یه فرشته ی کوچولو ازش بارون می خواست.... دیدی جوجه؟ دیدی خدا هم کادوی تولدت رو یادش نرفت؟! تولدت مبارک عزیز دلم.... پ.ن: قول بده اینارو تا قبل از اینکه ببینمت نخونی!
روحم درد می کند.... روحم عجیب درد می کند.... هیچ وقت دلم نمی خواست یاد گذشته بیافتم. گذشته انگار برام یه آیینه ی دق بود! اینکه باعث می شد همیشه آرزو کنم کاش هیچ وقت بزرگ نمی شدم یاد اون مهسیمای کوچولو که با همه ی کوچیکیش هیچ کاری نبود که از پسش بر نیاد! اون دختر بچه که برای اینکه ثابت کنه " می تونه" یه درخت انجیر کهنسال رو از ریشه درآورد!!!!! بابا اینا می گفتن باید درش بیارن.می گفتن نمی شه! وقتی درخت رو تکون می دادم خندیدن! گذاشتن رفتن توی خونه! وقتی برگشتن رو تنه ی درخت نشسته بودم داشتم روی ریشش خاک میریختم که خشک نشه! گاهی فکر می کنم سماجت هم چیز خوبیه! همون جوجه ای که همیشه رتبه اول کلاس ویژه های انجمن ریاضی دانان جوان بود! سر کرده ی گروه تجار کلاسای آقای خانگلدی! اونی که به هر چی می خواست می رسید... چی شد دیگه هیچی نخواست؟!.... همون مهسیمایی که دوم راهنمایی عضو افتخاری تیم المپیاد ریاضی واترلو کانادا شد! تیمی که همه ی اعضاش بالای 18 سال بودن! همون موقع که سام نریمان معلمم بود.... مدال طلای جهانی داشت...اون موقع فقط 18 سالش بود! مامانم می گفت با مامانش که حرف می زده گفته پسره تا حالا بازی نکرده! می گفت از بچگی به جای بازی ریاضی حل می کرده! مامانم می خواست منم مثل نریمان بشم.... فکر کنم از همون موقع دلم از ریاضی گرفت... من عاشق ریاضی بودم ولی دلم واسه نریمان می سوخت! .... خودمو می بینم که وسط یه کلاس خالی روی یه نیمکت نشسته ام.... یادم نمی آد چرا اون جوری گریه می کردم فقط می دونم از همون موقع دنیام رو عوض کردم و شدم یه آدم دیگه.... یکی میون یک مشت آدم های معمولی..... پ.ن:چرا مهسیما رو انکار کردم؟! چرا؟!.... خسته ام........... خسته ام از تکرار مکررات............................................
دلم گرفته . دلم عجیب گرفته است.... و هیچ چیز.نه این دقایق خوشبو که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش... نه این صداقت حرفی که در میان دو برگ این گل شب بوست... نه! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.... و فکر می کنم این ترنم موزون حزن تا به ابد شنیده خواهد شد.... - چرا گرفته دلت؟ مثل آنکه تنهایی! - چقدر هم تنها... - خیال می کنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی! - دچار یعنی... - عاشق! - و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد... - چه فکر نازک غم ناکی..... عاشقت خواهم ماند بي آنكه بداني. دوستت خواهم داشت بي آنكه بگويم. درد دل خواهم گفت بي هيچ كلامي. گوش خواهم داد بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست بي آنكه حس كني در تو ذوب خواهم شد بي هيچ حرارتي.... اين گونه شايد احسام نميرد............................... سلام.بي اجازه ي بي اجازه! گرم گرم...تازه ي تازه! بعد از ۱۳۰۰ سال دوباره سلام! چيه چرا بد نگاه مي كني؟! خوب وقت نشد ديگه! عجبا! خب حالا ببخشيد! بابا اين جوري نگام نكن يكي ندونه فكر مي كنه چه جنايتي مرتكب شدم! مي گم بدبختي عاشق هم نشديم هذيوناتمونو بذاريم پاي عاشقي! بيخيال دارم چرند مي گم باز! بازم مي آم...قول!
خیلی زودتر از اینها باید می آمدم. به حساب فراموشی ام نگذارید... خالی شده بودم از هرچه حرف و گفتنی.....
خوش خبر آمدم ولی... یادم نیست باران می آمد یا نه! خواب دیده بودند برایم...تعبیر شد! گاهی فکر می کنم که زیادی کوچکم برای هم درس شدن با آنها که زود بزرگ شده اند! نمی دانم....شاید من دیر کرده ام نمی دانم! این هم آخر آن پیاده رو: دندان پزشکی تهران....همین! شکر...واسه اینکه هست خدا رو می گم!!!! از وسط خیس و خیس جاده به او می نگرم او نیز چون من تنهاست باران رسم دل تنگی است... خدا جان! تو هم؟! **************************************************** شنیده ام که گفته: او مرا حلال می کند من و گذشتن از گناه او؟! خیال می کند! هزار بار گفته ام که عاشق تو نیستم دوباره از من رها شده سوال می کند.... به گذشته ها که می نگرم می بینم که چقدر کور بودم! چقدر گنگ و چقدر نابینا.... گناه من نیست بار اولم بود! بیزارم از تمام آنها که خوب حرف می زنند... می فهمی کهربا؟! راستی کهربا دلم برایت عجیب تنگ است کجایی؟! نیستی؟! دارم می روم... لا اقل بدرقه ام کن.................... پ.ن: تله پاتی در حد مرگ!!!! تلفن زنگ زد....کهربا بود! پ.ن: آدم بودن را از گرگ ها بیاموزیم.... باز هم پ.ن: بیخیال من گذشتم....کاش خدا هم بگذرد!
تو هیچ ندانستی قرن هاست چشمان من به نگاه نگران تو سوگند می خورند که سال هاست می شناسمت هم بازی بهشتی ام! من در آن غربت خرمایی رنگ در پی یک حادثه ام! که مرا غرق زمین کرد و تن خاکی من محمل خاموشی شد هیچ یادت آمد؟! من زمینی شدم و صبح به صبح از دل باغچه ی کوچک تنهایی مان پل می زنم از زمین تا آسمانی که تو هستی فرشته ی کوچک مهربانی ام! به محدثه که دست های کوچکش سیرابم می کند و نگاه معصومانه اش توبه ام می دهد وقتی می گوید دوستت دارم.... او که حدیث هستی را روایتگر است این بار اما به سبکِ سبُکِ پرواز..... این هم برای ...شاید ناخدای کشتی نجات!(م.ع) باران که می بارد تو می آیی و در سکوت نم گرفته ی چشمانم به دنبال چیزی می گردی همان که بال پرواز است برای بغض شبانه ام دست هایم کوچک اند محال است در دستان مهربانت بگنجند انگار باید چیزی باشد واسطه ای تا باز هم مرا برگیری و جدا کنی از تن خاکی زمین واسطه بهانه است شمردن را از یاد برده ام انگار نفس هایم را تا پنج که می شمرم با سر می خورم زمین! انگار بلندای سقف نگاه من هم شده پنج نفسیه زمین! باید چیزی باشد که هنور نمی دانم چیزی مثل فوت کوزه گری! می بینی؟! هنوز هم همان شاگرد عجول و بی مقدمه! دلم برای کویر لک زده است برای درس سکوتت که خوب فرا گرفتمش یادت هست؟! نایست حتی اگر.. من اما کم طاقتم گاهی کاسه ی صبرم لبریز می شود فقط گاهی! پ.ن: گاهی به قانون مصلحت شعر باید گفت "تو" به جای خالی "شما".... شما به بزرگی تان ببخشید.... پ.ن(کاملا" بی ربط!): راستی من و دوستم آزاده یه وبلاگ زدیم...قراره خاطره های مدرسه رو توش بنویسیم اینم لینکش چه سریع لو دادم!!!!
|
About![]()
ماهی پری دلش همیشه خون بود آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 شهریور 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 بهمن 1385 Links
:.٭تشتر : فرشته باران٭.: |